رضا قليخان هدايت

2093

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شاهى كه از دليرى و آزادگى دهد * در جنگ چون على به كف خصم ذو الفقار و له ايضا جشن و نوروز دليلند به شادى به بهار * لاله‌رخسارا خيز آن مى گل‌بوى بيار شب و روز از مى و شادى و سماع و دلبر * نبود خوب تهى دست و لب و گوش و كنار دامن برقع هر لاله براندازد باد * گوشهء هودج هر غنچه فروگيرد خار گاه در جلوه بگردند عروسان چمن * گاه در پرده بخندند بتان گلزار افسر خويش مكلل كند اكنون گلشن * كمر خويش مرصع كند اكنون كهسار گرت از بلبل كم شد هوس اين روزى چند * گوش زى نغمهء آن بلبل خوش‌الحان دار آن كمان پشت كه بر حلق و سرين و زانوش * ساخته درهم و تير و هدف است و دينار از نزارى است شده پوست بر اندامش خشك * شايد ار خشك شود پوست بر اندام نزار اوست آن الكن با معنى و لفظ بىحد * اوست آن اصلع با طره و زلف طرار دل او تافته از تافته زلفين وى است * ور نه چون زلف بتان بيش چرا نالد زار همه اندام زبان است و به صد گونه بود * هر زبانى را در مدحت صاحب گفتار سخن و رايش دشمن فكن و نصرت ياب * قلم و تيغش لشكرشكن و فتح شكار آلت حشمت چندان و تواضع چندين * آرى افكنده‌تر آن شاخ كه بيش آرد بار آن چه كوه است كزو گرد و هبا گردد كوه * آن چه تيغست كز آن دجلهء خون گردد غار آنگهش يا بى خرم كه بود منزل دور * آنگهش بينى غمگين كه بود جاى قرار ايستد ساكن چون نقطهء پرگار و به سم * دايره سازد بر خاك چو نقش پرگار و له ايضا هواى تيره‌ابر دى گهرسا آمد و زرگر * زمينها كهربا كرد آن و باز اين سيم كرد از زر چو بربست آفتاب از ابر خود را نيلگون برقع * زمين از روى چرخ تند بستد سيمگون چادر